دل‌نوشته‌ی اعضاء

تجربهٔ صبا – نور از بالای چاه

بعد از ماه‌ها ناراحتی، نگرانی، دلواپسی و ناامیدی از همه‌چیز، یک روز خسته و خالی وارد انجمن شدم. نمی‌دانستم قرار است چه بشود، تنها می‌دانستم که دیگر جایی برای افتادن پایین‌تر نیست. جلسه‌ پشت جلسه، کم‌کم روزنه‌های امید در دلم باز شد. انگار کسی از پشت دیوارهای قلبم آرام‌ آرام پرده‌ها را کنار می‌زد. دوباره با خودم آشنا شدم؛ همان صبایی که سال‌ها در کودکی فهمیده نشده بود، حالا کسی داشت حرف‌هایش را می‌شنید، بی‌قضاوت، بی‌عجله.

دو سال گذشت. در این مدت، مهر، همدلی و عشق اعضا شد مثل آبی که به یک باغ خشکیده می‌رسد. بعد از سال‌ها، ریشه‌هایم شروع به جان گرفتن کرده بود. درست در همین روزها بود که زندگی امتحان بزرگی برایم در نظر گرفت.

پسرم پویان تازه بوکس‌ـشطرنج را شروع کرده بود. یک هفته بعد گفت مسابقه دارد و کمی بعدتر خبر آمد که مسابقه‌اش کشوری است. قلبم پر از شوق شد؛ فرصتی بود که کاری بکنم که هیچ‌کس برای من نکرده بود — پشت فرزندم بایستم.

شب قبل از حرکت به شیراز همه‌چیز را آماده کردم: ساک، لباس‌ها، دستکش‌ها… صبح زود، با هزار فکر و آرزو راه افتادیم. پویان با هیجان از مدال حرف می‌زد و من با لبخند گوش می‌دادم.

نرسیده به شیراز، کنار یک رستوران توقف کردیم. «مامان، یه بطری آب بگیریم؟» از ماشین پیاده شدم، دو قدم برداشتم… ناگهان زمین زیر پایم خالی شد. سقوط، ضربه، تاریکی.

وقتی چشم باز کردم، بیمارستان بود. پزشک گفت: «قطع نخاع… شاید دیگر نتوانی راه بروی.» همان روز خبر رسید که پویان سوم شده. شادی و اندوه، غرور و شوک، همه با هم در گلویم گره خورده بودند.

روزهای بعد، تخت، دارو، و سکوت… اما صدای بچه‌های انجمن توی گوشم می‌پیچید: «تو تنها نیستی». یادم آمد که اگر فقط به خودم تکیه کنم، این جنگ را می‌بازم.

در همان روزها مدام به دو چاهی فکر می‌کردم که تجربه کرده بودم: چاه افسردگی و چاه واقعی. در چاه افسردگی، حتی اگر بخواهی بالا را نگاه کنی، چیزی جز تاریکی نمی‌بینی و مطمئنی که هیچ‌کس نمی‌آید. اما در چاه واقعی، حتی از عمقش، بالا باز است. نوری هست و با تمام وجود حس می‌کنی دستی در راه است که تو را بیرون بکشد.

در چاه افسردگی آن دست‌ها،برای من همان اعضای انجمن بودند. با عشقشان، با دلگرمی‌هایشان، حتی وقتی روی تخت و با پاهای بی‌حرکت بودم، به من توان دادند. هر پیام و هر نگاهشان مثل یک گره محکم بر طنابی بود که مرا به سمت زندگی می‌کشید.

حالا هر روز کاردرمانی می‌روم. پاهایم هنوز فرمان نمی‌برند، ولی امیدم زنده است. اعضای انجمن با هر پیام، هر تماس، هر جلسه، یک تکه نور به زندگی‌ام اضافه کرده‌اند. یاد گرفته‌ام که به جای خجالت از کمک‌خواستن، شجاعتش را پیدا کنم.

امروز می‌دانم که تلاش شخصی لازم است، اما کافی نیست. ما با هم قوی‌تریم. این را با زندگی‌ام لمس کرده‌ام:

چراغی که تو دلم روشن است، حتی اگر تمام چراغ‌های دنیا خاموش شوند، با دست همین آدم‌ها روشن می‌ماند.

صفورا – از تاریکی تا روشنایی

همه‌چی با هم ریخت…
همزمان پدر و مادرم را از دست دادم، بدنم زیر فشار بیماری خم شد، شغل و سرمایه‌ام نابود شد، و من ماندم با یک اتاق چند متری که بیشتر شبیه یک سلول تاریک بود تا خانه. پرده‌ها همیشه پایین، نور جایش را به نفس‌های سنگین داده بود، و ساعت‌ها می‌گذشتند بی‌آنکه حتی بدانم امروز چندشنبه است.
امید؟ سال‌ها بود معنی این کلمه را فراموش کرده بودم.

روزها مثل یک فیلم بی‌رنگ تکرار می‌شدند تا یک روز، در اوج ناامیدی، کسی آدرسی بهم داد: جلسه‌ای که گفتند می‌توانی حتی بی‌صدا بنشینی، فقط باشی. نمی‌دانم چی شد که پذیرفتم بروم. قلبم می‌کوبید، دست‌هایم می‌لرزید، و همه صداهای توی سرم می‌گفتند: «برگرد… اینجا هم مثل بقیه جاهاست.»

اما نبود. آنجا، در میان آدم‌هایی که هرکدام زخم‌های خودشان را داشتند، هیچ‌کس نخواست بداند من کی‌ام یا چه کرده‌ام. فقط شنیدم؛ داستان‌هایی پر از درد ولی با نوری که از میان کلماتشان رد می‌شد. یکی گفت:
«من هم روزی فکر می‌کردم زندگی تمام شده… اما اینجا فهمیدم هنوز می‌شود دوباره نفس کشید. امشب شاید چراغ توام روشن شود.»

این جمله با تمام وجودم نشست. همان لحظه، انگار در سلولم یک ترک کوچک افتاد و نوری باریک خزید تو. با هر جلسه، این ترک پهن‌تر شد و آن نور قوی‌تر.

امروز هنوز روزهای سخت دارم، ولی دیگر آن زن شکسته و تنها نیستم. یاد گرفته‌ام نور همیشه آنجاست، حتی اگر پشت کوه‌های غم باشد. و حالا وقتی تازه‌واردی را می‌بینم که با همان چشمان بی‌امید وارد جلسه می‌شود، در دلم می‌گویم:
«آماده باش… شاید همین امشب، چراغ تو هم روشن شود.»